تبلیغات
FAVORITE - سری سوتی های ما ورژن 2!!!!
n i g h t - n a m a


مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ
صفحه اول
پروفایل من
قالب های نایت نما



سه شنبه 15 مرداد 1392 | 01:46 ب.ظ | نظرات()
عالم دانا و کامران:
داشتم به معصومه و ماکیتا نگاه میکردم که همینجور یه سر داشتن حرف میزدن البته حرف که نمیزدن فک میزدن ماشالا چه تناسبی هم داشتن با همدیگه در حرف زدن هر کدومشون داشتن در مورد یه چیزی صحبت میکردن!
ماکیتا میگفت گیره ی موش شکسته و موهاش پخشه که به این قضیه چند بار با عشوه اشاره کرد از این بعید بود عشوه بیاد چه میدونیم والا!
معصومه هم داشت در مورده در سها حرف میزد این دختر هم که فقط سرش تو کتاب هاش بود البته گفته باشم معصومه از اینجور ادمها نیست واقعا بچه ی شری محسوب میشه ولی خب خرخون هم هست دیگه چیکار میشه کرد!منم دودقیقه ای چه چیزا به ذهنم رسید!
تکیه دادم به پراید این پسره...اسمش جی بود؟؟؟اها کامران معروف به کک خو لامصحب همیشه مزاحمه اصلا من این و میبینم کهیر میزنم!تو افکار خودم بودم که
یهو یه 3متری از جام پریدم و به این ور و اون ور نگاه کردم!احساس کردم صدای ماشین کامران بوده!یه نگاه به اون دوتا کردم دیدم بیخیال دنیا لم دادن رو این ماشین 20میلیونیه!
جیغ زدم:بچه ها رو این لم ندین صداش در اومده!
دیدم نه اصلا عین خیالشون هم نیست دوباره سرشون داد زدم که صدای جیغ ماکیتا در اومد و گفت:ا ولکن تو ام بابا لگن سجاده که عر عرش بلند شده!
سجاد رفیق کامرانه راننده سرویس ها مدرسه مون هستن که بین همه ی این پیر پاتال ها این دوتا بچه هم هستن میگم بچه چون واقعا بچه ان!سجاد که از زبون خودش شنیدم 24سالشه و اون هم یکم بزرگ تر از سجاد میزد حالا مهم نیست!
گفتم:چی میگی؟بابا ماکی صدای اینه!
معصومه گفت:بیخیال بابا اصلا صدای جفت خراشونه!(استعاره از دوتا پرایدشون) به ما چه ربطی داره؟
من:روشن(نگهبان مرکز)میاد مارو میندازه تو حیاط!
دوباره صدای آژیر در اومد که کفر من هم پشت سرش در اومد برگشتم دستمو یه متر سمت ماشین دراز کردم و اشاره زدم به شیشه جلوش اومدم بگم:بابا همینه!
یهو دیدم دستم جلوی نوک دماغ که چه عرض کنم یه 60و70ماغی بود داره میچرخه!سرمو بالا کردم دیدم یارو دستاشو پشت سرش قفل کرده بود و با این کار من
تو جاش نیم خیز شده بود!یه لحظه موندم که خدایا این ادمه یا جن؟؟به قول فاطو این کامران هم دماغشو عمل کنه یه چی میشه واسه خودش!ولی خدایی اون لحظه به تنها جیزی که فکر میکردم این بود که این گودزیلا کیه اینجا؟؟؟بعد 2مین مغزم پیام داد که علم جونم برو که گند زدی!سریع برگشتمو دست معصومه رو گرفتم از محل جنایت در رفتم بد بخت ماکیتا مونده بود که چه خبره!رفتیم یه گوشه از حیاط !
معصومه:چته عالم؟؟؟رنگت چرا زرده؟؟؟
ماکیتا:بابا این که همیشه زرده!
من:این کهیر تو ماشین نشسته بود!
ماکیتا یهو زد تو سرش:خاک بر سرم این یارو اونجا بود من این همه عشوه اومد!خخخخخخخخخخ ولی حال داد ها ایول به سجاد و خودش که فحش دادیم!
معصومه:خره به این دوتا که فحش ندادیم به ماشیناشون فحش دادیم!
من:ولی عجب ادم بیشعوری هست اونجا نشسته بوده داشته به حرفهای ما گوش میداده!
ماکیتا:جون عالم یدونه کهیر هم میگفتی حالش رو میگرفتیم دیگه!
بالاخره اون روز تا حدی به خیر گذشت!!!!

عالم دانا


برچسب‌ها: