تبلیغات
FAVORITE - سری خاطرات من و داداشم....
n i g h t - n a m a


مبدل قالب بلاگفا به میهن بلاگ
صفحه اول
پروفایل من
قالب های نایت نما



پنجشنبه 7 شهریور 1392 | 06:04 ب.ظ | نظرات()
سلام علیکم!!!حال شما؟؟خوب هستین؟؟تو این پست اومدم یه چند تا از خاطرات بچگی مو باداداشم براتون بگم همچی دور همی حال کنیم!!
جونم براتون بگه من و داداشم یه گود زیلاهایی بودیم واس خودمون از بچگی یعنی چه کار ها که نمیکردیم!!حیون جماعت میترسید از کنارمون رد بشه!!
اقا اون میگشت دنبال غورباقه دهنش رو باز میکرد من ترقه مینداختم تو دهن بد بختش بیچاره پودر میشد!!
یه بار یادمه یه مهمونی نمیخواستیم بریم  الا بلا مادرپدرمون با اعمال شاقه مارو مجبور کردن بریک!!
این خونه که داشتیم میرفتیم کنارش یه جوی بود!!تو این جوی از اونجایی که تابستون بود همیشه مار رفت وامد داشت ما هم رفتیم و اینا رو که دیدیم
به ذهنمون رسید که چیکار کنیم ؟؟؟مار هارو گرفتیم گذاشتیم تو یه نایلون یهو وسط غذا خوردن پرتشون کردیم رو سفره حالا بماند که چه کتکها نخوردیم!!کلا تفریح تابستونمون همین کار ها بود مار میگرفتیم و بعد سیخ های مادرمون رو کش میرفتیم تو دهن این بد بختا سیخ رو فرو میکردیم کباب میکردیم میدادیم مرغ  و خروس هامون بخورن!!!
جیرجیرک هارو شکار میکردیم بالاشون رو میکندیم میزاشتیم شون جلو پنکه بد بختا چه عذاب روح هایی که نکشیدن!!!
حالا اینا رو گفتم که در مورده یه خاطره ی دیشب بگم!!
دیشب من یهو در اتاقمو باز کردم که تو سیاهی شب یه چیزی دیدم تو حالمون تکون میخوره شستم خبر دار شد که این چیزی نبود ه جز مارمولک حالا فکر کنین ساعت یک نصفه شب در اتاق مادربزرگم باز اونم مریض نباید سرو صدا راه بندازی!!
من جنگی پریدم یه چیزی تو سیاهی گرفتم زدم مارمولک رو گیر انداختم حالا من هی فشار میدادم مگه میمرد بد بخت هرچی هی خودش و این ور و اون ور
میکرد و میخواست در بده من هم نمیزاشتم از اون طرف هرچی فشار میدادم نمیمرد!!!یعنی من گودزیلا تو بچگی ببین این مارمولکه چیکار کرد که دلم سوخت براش!!!
داداشمم پشت سیستم نشسته بود داشت pes میزد یعنی این این همه وقتی که صرف pes وfifaمیکنه اگه یکم تمرین میکرد کم کمش الان تو لیگ دسته 2بوندسلیگا بود داشت با دنیل داوری بازی میکرد بگذریم!!حالا هی من اینو صدا میکنم اینم رفته تو جو بازی مگه میشنوه؟؟؟
سرتون و درد نیارم نزدیک بود بابام بلند شه با اون کمربند خوشگلش بیاد سراغم که داداشم بالاخره ندای مارو لبیک گفت!!!
اومد و مگس کش گرفت هی زد تو سر مارمولکه مگه میمرد!!لا مصحب یاد فیلم جان سخت افتادم!!!
هیچی دیگه این مارمولکه دل مادوتا رو به رحم اورد و بده کلی کتک کاری داداشم با مگس کش گرفت انداختتش بیرون اونم گفت:دبرو که رفتیم!!
ولی لامصب بدجوری شبیه اسکار بود!!
حالا اینا رو بیخیال اون چیزی که من دوساعت داشتم باهاش دل و روده ی اون و در میاوردم چیزی نبود جز برس داداشم!!!
دوستان راهنماییم کنید من با این برس چیکار کنم عایا؟؟؟
داداشم بفهمه دوباره گودزیلا میشه!!!
حالا که یا د خاطرات بچه گی میفتم عذاب وجدان میگیرم.......

برچسب‌ها: